الامامِ التّقی النّقی
و حُجَّّتکَ عَلی مَنْ فَوقَ الارْضَ و مَن تَحتَ الثری
الصّدّیق الشَّهید صَلَوةَ کثیرَةً تامَةً زاکیَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه
کافْضَلِ ما صَلّیَتَ عَلی اَحَدٍ مِنْ اوْلیائِکَ .
یا علی موسی الرضا السلطان سلام
حضرت شمس الشموسستان سلام
السلام ای آفتاب هشتمین
چارده را نور ناب هشتمین
هشتمین شرط ولایت السلام
مشهدت طور شهادت السلام
حضرت سلطان سلام آورده ام
تا پرش سازید جام آورده ام
حضرت سلطان دلم را خون گرفت
خرمنم را حاصلم را خون گرفت
آسمان من غبار آلود شد
کار عالم باز آن که بود شد
آب دریای دو چشمم خون شده
حد درد از صبر من افزون شده
خسته ام از ظلم این شیادها
بسته ام در دام این صیادها
ضامن آهوی دلهای پریش
ای نصیحت گوی دلهای پریش
یا مرا پندی ده تا راحت شوم
یا مخواه اینگونه نا راحت شوم
آخر اینجا حضرت سلطان توئی
سایه ی الله بر ایران توئی
بر در سلطان پناه آورده ام
بر درت شکوه ز شاه آورده ام
پادشاها مردمی در دهر نیست
یک نفر عادل در ایرانشهر نیست
شکوه بردم پیش از این از قهر خود
بر در قاضی القضات شهر خود
اول فجرش سپردم نامه ای
دور از نا محرمان غمنامه ای
نامه ای گویا و خوانا و متین
نامه ای غمنامه ای خود اینچنین :
این نامه در تاریخ دوازدهم بهمن ۸۸ ارسال شد:
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
والشعراء یتبعهم الغاون ،
الم تر انهم فی کل واد یهیمون و انهم یقولون ما لا یفعلون ؟
الا الذین ءامنوا و عملوا الصالحات و ذکروا الله کثیرا
و انتصروا من بعد ما ظلموا
وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون
الملک یبقی مع الکفر ولا یبقی مع الظلم
قاضی القضات اسلامی سلام
جان پاک از لوث بد نامی سلام
هین که الاسلام دیگر والسلام
هان که الاسلام دیگر والسلام.
درد دارم تا که بر دادم رسد؟
تا چه کس اینک به فریادم رسد؟
داد خواهم داد خواهم می شوی ؟
خود رئیس دادگاهم می شوی ؟
بر می افرازی ترازوی علی ؟
می شوی نیروی بازوی علی ؟
یا تو هم دین صرف دنیا می کنی ؟
نور می بینی و حاشا می کنی ؟
یا تو هم رهپوی راه مصلحت
حق می اندازی به چاه مصلحت؟
قاضی عادل به عرضم گوش کن
گر خطا گفتم مرا خاموش کن
لیک گر حق یافتی حرف مرا
وا منه بر مصلحت طرف مرا
ای خدا رحمت کند آبای تو
" میرزا هاشم" جنان ماوای تو
تا برآید سربلند از ابتلا
در حق فرزند صادق کن دعا
تا که ایمان دستگیر او شود
نفس بازیگر اسیر او شود
بشنود با گوش عدل این ناله را
سر کند این ظلم چندین ساله را :
در ده ما بود چندین خانوار
هر یکیشان دامدار و مالدار
رسم ده این بود در فصل چرا
جمع می کردند مردم گله را
گله ی ده گرد هم یکجا شده
طی آئین نامه ای امضا شده
می شود تحویل یک چوپان پاک
تا نگیرد گله را گرگ هلاک
مال مردم مال چوپان می شود
زین سبب چوپان فراوان می شود
نامزد های شبانی می رسند
در حیاط کد خدا صف می کشند
کد خدا احوالشان بر می رسد
تا به چوپانان بهتر می رسد
می کند در حالشان نظاره ای
تا بیابد زان میان اینکاره ای
تا خدا ناکرده آن که دزد بود
در لباس اهل ، چوپان می نمود
تا خدا ناکرده آنکه با دروغ
خلق را غارت نماید شیر و دوغ
صاحبان گله ی مردم نشند
بره های خلق یک یک گم نشند
کد خدا چشمان تیز خلق بود
کد خدا اهل تمیز خلق بود
مطمئن بودند اهل روستا
ضامن مال است شخص کد خدا ...
الغرض یکسال در فصل چرا
کد خدا پرسید حال خلق را
گفت پس فردا که روز جمعه است
روستا دارد در این مسجد نشست
تا شود بر طبق آئین کتاب
پاک چوپانی به گله انتخاب
عقلا و شرعا که باید جمع شید
گله را بر نام یک چوپان زنید
میرزای کد خدا آمار دار
گفت از این نامزد ها بی شمار
هر یکی از شهری از آبادی ئی
ادعای هر کدام استادی ئی
آمدند و ثبت چون شد نامشان
جستجو کردیم در اسلامشان
گر چه کاندیدا فراوان یافتیم
چار تاشان را مسلمان یافتیم
جمله شان تفتیش ماهیت شدند
چار تا اهل صلاحیت شدند
طبق تحقیقی که کرده کدخدا
رونمایی می کنیم این چار را
چار کاندیدای چوپانی مال
کم کمک پیدا شدند از توی هال
مردم ده با خیالی مطمئن
با شعور و حس و حالی مطمئن
منتظر تا چار چوپان رو به رو
باز گوید کار خود را مو به مو
تا که مردم از چهار انسان پاک
بر گزیند بر رمه چوپان پاک
اولین چوپان چو لب را باز کرد
نا سزا بر دیگران آغاز کرد
گفت این سه دزد مال مردمند
لیک در چوخای چوپانان گمند
یادتان باشد درآن فصل چرا
این یکیشان برد آنسان گله را
یادتان باشد دو فصلی پیش از این
آن یکیشان خورد خیلی بیش از این
خود نه تنها این سه چوپان نیستند
بلکه اصلا خود مسلمان نیستند
این سه تن بازیگر یک دسته اند
سالها راه شبانان بسته اند
این سه تن اعضایی از یک کله اند
در لباس دوست دزد گله اند
هر سه تا شان یک طرف من یک طرف
این سه تا خود یک هدف من یک هدف
من نه تنها هیچ اهلم دزد نیست
بلکه در قاموسم اصلا مزد نیست
چاره جوی گوسفندان گشته ام
فی سبیل الله چوپان گشته ام.
آن سه تن گفتند این مردی دو روست
بی سواد و جنّی و بی آبروست
کار او مکر و فریب است و دروغ
با دروغش شهر را کرده شلوغ
احمقی آتش زن مال شماست
پاک ضایع ساز اموال شماست
هست این سالوس چوپان دروغ
گر چه خود را می نماید پر فروغ
الغرض این گفت و آن گفت آنقدر
تا که وضع روستا شد پر خطر
مردم ده نصف با این نصف آن
بر کشیدند از غلاف لب زبان
فحش و بد گویی دروغ و افترا
نا سزا و نا سزا و نا سزا
این وسط خاموش شخص کد خدا
این وسط خاموش شخص کد خدا
گاه گاهی لب ز لب چون می گشود
ظلم را بر ظلم افزون می نمود
شرعا و عقلا به ده واجب نمود
تا شبان پیدا کند از بین دود !!!
در میان جو نیرنگ و فریب
ده به دنبال شبانان نجیب !!!
کد خدا گویا نظارت کرده بود
دزد مال خلق غارت کرده بود !
کد خدا ده را تماشا کرده بود
دزد را جای شبان جا کرده بود !
چار چوپان صلاح الدین ما
هر یکی یا " دزد " یا "اهل ریا" !!
کد خدا دعویّ بینش می کند
چار رسوا را گزینش می کند !؟
از پس کلی نظارتهای سخت
باز مظنونی نشیند روی تخت ؟!!
واقعا در کشور پاک شما
پاکتر زین چار ، مردی نیست ؟! ها ؟
این چه دنیاییست حق خون می خورد
گله از چوپان شبیخون می خورد
کد خدا خود ضامن مال همه ست
گرگ را ول کرده دنبال رمه ست
آن" ریا کاران " و "دزدان" در امان
کشته می گردند بی خود مردمان
ضامن خون جوانان خود وی است
عامل بلوای ایران خود وی است
آنچه می بینیم از تدبیر اوست
آتش این ظلم دامنگیر اوست
هین کجای عقل گفت و شرع گفت
رای دادن را به مشتی حرف مفت ؟
هان نگفت آن کد خدای دشت و رود
حرف این چوپان نمایان راست بود ؟!!
راست گفتند این چهاران یا دروغ
آنچه گفتند از " مفاسد" تا " دروغ" ؟
این همه ظلم و فساد و جور ودرد
این ریا بازار سبز و سرخ و زرد
این ریاکاری دو رنگی نا کسی
این تمام سالها دلواپسی
حاصل فرمانروایی وی است
بیست سال کد خدایی وی است
وضع ما یا حاصل تدبیر اوست
یا قصور و سستی و تقصیر اوست
یا خدا ناکرده از تزویر اوست
زین سه حالت نیست بیرون کار او
بهترین کارست خود اقرار او .
تازه دانستیم بعد از بیست سال
مار خوابیده ست روی بیت مال !
تازه او فهمیده بعد از بیست سال
مار خوابیده ست روی بیت مال ! !؟
آی قاضی داد ما بستان از او
زودتر فریا د ما بستان از او
قاضیا بیزارم از این کد خدا
من شکایت دارم از این کد خدا
قصد من عیش و فساد و یاوه نیست
دستگیر این مصیبت دیده کیست ؟
دستگیر این مصیبت دیده کیست ؟
دستگیر این مصیبت دیده کیست ؟
دشمنم من رهبر نا کام را
من طلبکارم از او اسلام را
بود آن ایجاب آب و تاب دار
بر چه عقل و بر چه شرعی استوار ؟
قاضی القضات جان کاری بکن
عدل را با حکم خود یاری بکن
سر مپیچ از حق به نام مصلحت
عدل خود باشد تمام مصلحت
نور عقل و حلم می آید زتو
بوی عدل و علم می آید زتو
پشت بر علم عیان خود مکن
نا امیدم از گمان خود مکن
من گمان دارم به تو انصاف را
عدل این آئینه ی شفاف را
حکم حق جامع الاطراف را
حکم ماجوری که در روز جزا
چشم بگشایی به چشم مرتضا
از تو زهرای نبی راضی شود
کاروان زینبی راضی شود
از تو راضی باشد آقایم حسین
گل زنی بر دامن پیر خمین
جان روح الله در جسمش روان
نام روح الله بر اسمش نشان
پیری از خورشید هم تابنده تر
صورتش آتش زن روی قمر
بت شکن مردی ز نسل حیدری
هستی اش آئینه ی پیغمبری
داستانش داستان انبیا
آرزویش آرزوی اولیا
در شب انسان نگاهش برق زد
آتشی در جان زار شرق زد
در شب دلمرده ی سرد زمین
باز هم تابید خورشید یقین
تکیه بر توحید آن خورشید کن
افتتاح تونل توحید کن
یاد کن گر بیمناکی از ولی
قصه مرد یهودی با علی
نزد حق مولا و بنده شرط نیست
هیچ کس بیرون ز بند شرط نیست
شرط مولایی عدالت پیشه گیست
نیست مولا آنکه عدلش پیشه نیست
ظلم خود رسوا تر از این ناله هست
کز رجل مقصود او رجاله است؟
قاضی عادل وکیل من خداست
حجتم قرآن دلیل من خداست
با وکیلم هر کسی در اوفتاد
عاقلان دانند کو ور اوفتاد
تا بگیری داد من زین پادشاه
حرفهای اصلی ام در دادگاه .
دوازدهم بهمن ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت
فرزند نسل سوخته
تذکار :
گر نیابم پاسخی تا پنج روز
می گشایم نامه ی خود را به خلق
تا بیابم همرهان همدلی
می دهم غمنامه ی خود را به خلق .
پنج روزی رفت و شخصی زنگ زد
جای پاسخ دادنم هی انگ زد
این سبب شد تا که یکبار دگر
نامه ای کردم به قاضی رهسپر:
این نامه در ۲۷ بهمن ۸۸ ارسال شد:
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
اقترب للناس حسابهم و هم فی غفلة معرضون،
ما یاتیهم من ذکر من ربهم محدث الا استمعوه
و هم یلعبون
الا کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته
قاضی القضات اسلامی سلام
جان پاک از لوث بد نامی سلام
اول فجرت نوشتم نامه ای
دور از نا محرمان غمنامه ای
آن شکایت نامه را با خون دل
کردمش مهر و نهادم در سجل
مقصدم از نامه ام بازی نبود
قصد من توهین و جوسازی نبود
قصد من اصلاح این جو سازی است
بستن این باب تهمت بازی است
حق من برخورد دور از عدل نیست
با من این بازی دور از عدل چیست ؟
من نوشتم می گشایم درد و سوز
گر نیابم پاسخی تا پنج روز
یکنفر در روز پنجم زنگ زد
جای پاسخ احتراما انگ زد
گوئیا با من سر تفریح داشت
واضحم را خواهش توضیح داشت
گفت توهین کرده ای با نظم خود
بر سران کشور با نظم خود
گوئیا در کار من تردید کرد
با زبان خوش مرا تهدید کرد
بنده را از عاقبت هشدار داد
توی لفافه به من اخطار داد
گفت گویا توی ایران نیستی
کاین چنین روی سران می ایستی ...
قاضی عادل دلم رنجور شد
چشم امیدم به عدلت کور شد
گفتم این بازی سزای من نبود
انگ و جوسازی سزای من نبود
گفتم این قاضی چرا اینجور کرد ؟!
پاسخش بد تر مرا رنجور کرد
لیک گفتم شاید این کار سخیف
سر زده سر خود از افراد ضعیف
گفتم این کار خود قاضی نبود
قاضی عادل به این راضی نبود
خود سری کردست شخصی کم خرد
که نداند عدل و نیک ازظلم و بد
جای آنکه دعویم را بنگرد
لفظهایم را به قاضی می برد!
الغرض این شد که یک بار دگر
نامه ای کردم به سویت رهسپر
نامه ای اینبار اما رو نما
چون که نا محرم ندیدم بین ما
قاضیا با مرگ عادت کرده ام
سالها غسل شهادت کرده ام
پاسخ فریاد من تهدید نیست
در مسلمانی من تردید نیست
خیر خواه امت اسلامی ام
دشمن بد کاری و نا کامی ام
سالها در کنج غم خون خورده ام
غم به درگاه الهی برده ام
این شکایتنامه ام با اذن اوست
گردش این خامه ام با اذن اوست
او به من تعلیم معنا می کند
اوست کین غمنامه انشا می کند
قصد من عیش و فساد و یاوه نیست
دستگیر این مصیبت دیده کیست ؟
قاضی عادل وکیل من خداست
حجتم قرآن دلیل من خداست
با وکیلم هر کسی در اوفتاد
عاقلان دانند کو ور اوفتاد
آزمونی سخت در پیش شماست
اینچنین رفتار با حق اشتباست
چاره ی این نامه تنها حکم تست
پاسخم با زور نه ، با حکم تست
گر چه مایل نیستم تکرار را
می کنم تکرار آن تذکار را
گر نگیرم پاسخی از دادگاه
می گشایم نامه خود را به خلق
تا مگر همدرد خود پیدا کنم
می دهم غمنامه خود را به خلق .
فرزند نسل سوخته ؛ سید سعید شجاعی
بیست و هفتم بهمن ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی
اول ربیع الاول یکهزار و چهارصد و سی و یک قمری
بعد از این غمنامه ام دعوت شدم
ظاهرا سر تا به پا عزت شدم
شد مدیری از مدیران قضا
رابط قاضی شهر و مبتلا
تا که رفتم دور شد از پشت میز
روبرو با من شد آن شخص عزیز
با ادب با کمترین رفتار کرد
لیک حرف پیش را تکرار کرد
چون برادرها به من هشدار داد
با محبت بنده را اخطار داد...
الغرض زان روز هم ماهی گذشت
شکوه ام را پاسخی پیدا نگشت
بار دیگر سر زدم آن مرد را
رابط قاضی و اهل درد را
تا بپرسم چیست پاسخ درد را
حضرت سلطان زبانم لال شد
پاسخی گفت او دلم بد حال شد
شرم دارم حضرتا از گفتنش
شرمم آید از شما از گفتنش
پاسخش این بود : پیگیری نکن
خویش را درگیر در گیری نکن
ناله ات را پاسخی در کار نیست
حرف خود را گفتی ، این اصرار چیست؟!
یا علی موسی الرضا قلبم گرفت
از رئیس این قضا قلبم گرفت
خسته ام دیگر از این شیادها
تحت نام عدل این بیدادها
در دهی که کدخدایش ظالم است
قاضیش هم دست بوس حاکم است
گر ملک ساز ستم را کرده کوک
خود نه الناس علی دین ملوک ؟
ای دعای تو ضعیفان را معین
کن دعا تا بازگردد رسم دین
یا دعا کن تا بمیرد این فقیر
یا که زین نا محرمان حقم بگیر
ای ولی آسمان مضطر شدم
از بد دوران مقیم در شدم
شکوه آوردم کنون در بارگات
شکوه ای از رهبر و قاضی القضات
تو مخواه اینگونه تکتازی کنند
با نشان و نام دین بازی کنند
ذکرشان پیوسته حیدر حیدر است
غافلند از اینکه ظالم کافر است
کفر اگر گوینده ی نام علیست
یا علی گفتنش دشنام علیست
ظلم اگر بر سینه و سر می زند
تیر بر قلب پیمبر می زند
بر علی از پشت خنجر می زند
ای امام انس و جان دادم ستان
زین بساط ظلم فریادم ستان
گر امامی بشنو این غمناله را
ختم کن این ظلم چندین ساله را.
چشم به راه تفقد سلطان رئوف
سید سعید
11 ذی قعده 1431
27 مهر ماه 1389